دغدغهي وجود (هويت و شعر امروز)
شعر هم چون هر هنر مدرن و چون هر مفهوم ديگر در جهان، بيپيشينه پديد نميآيد. پيشينهي شعر معاصر، ادبيات كهن بيش از هزار سالهي ايران است. و ادبيات متجدد پس از انقلاب مشروطه. و ورود انديشه و شعر فرهنگهاي ديگر در عصر ارتباطات. تمام اين چيزهاست كه شاعر امروز را – آنكه بخواهد امروزي باشد- در تمام طول شكلگيري شعرش، از اعماق ذهن تا روي كاغذ، احاطه ميكنند و متأثر ميسازند. سواي گذشتهي گرانسنگ و قابل تأمل، تحولات سياسي و اجتماعي ايران در يكي- دو قرن اخير بود كه بر رشتهي افكار ما، رفتارهاي اجتماعي ما و تقريباً همهچيز ما تأثير گذاشت. هنر و شعر ما نيز از اين قاعده، مستثنا نماندند. ورود هرچه بيشتر بيگانگان به ايران عليرغم تمامي تلخيهاي سياسي، آشنايي ما را با تفكرات، تمدن پيشرفته، صنايع، دانشهاي جديد و البته هنرهاي مدرن در پي داشت. رواج انديشههاي آزاديخواهانهي غربي، هنرهاي عاشقانه- عارفانهي شرق را كمرنگ كرد و موجي از برگردانندگان انديشههاي غيربومي را به زبان فارسي به راه انداخت. در اين ميان پيش از مشروطيت، شكست نهايي آنچه در ادبيات به نام «مكتب بازگشت»، معروف شده در موضوع، بيتأثير نبودهاست. مكتبي كه ميخواست بياعتنا به شرايط، به ادبيات هزارهي اول ايران بازگردد اما هيچ حاصلي جز معطلي و كجراهگي نداشت.
شعر امروز ما برآيندي از فرهنگ ايران و جهان است كه با وجود از سرگذراندن برخي تجربهها، هنوز اما در مرحلهي انتخاب يكي از دو وضعيت كشيده شدن به سوي انديشههاي محض غربي يا بازگشت به علايق بومي مانده است. بيآنكه تلفيق چندان موفقي از آن دو را به ثمر رسانده باشد. تضادهاي آشكار ميان فرهنگهاي شرق و غرب- بي ناديده گرفتن نقاط مشترك- اين دوگانگي را تشديد ميكند. اين دوگانگي و اين تقابل است كه ما را به موضوع «بحران هويت» ميرساند. اصطلاحي با مدافعان و منكران سرسخت. طرفداران تئوري توطئه و دوستداران فلسفهي پوچي. و در هر دو سو اين ميدان مخاطبان است كه هرچه تنگتر ميشود. سود خواندن شعر هرچند كه لذتي معنوي و روحي باشد، خوانندهي معاصر شعر اما همواره دوست ميدارد شاده و سريع به مقصود آنچه بهنام شعر در برابر دارد، برسد. بي آنكه در چنبرهي تعقيدهاي ديرينهي ادبي يا انديشههاي ناشناس و غريب، گرفتار شود.
دغدغهي وجود اما تنها گريبانگير شاعر معاصر نبودهاست. سرايندگان بزرگي چون «مولانا»، «خيام»، «حافظ» و ديگران نيز اين اضطراب «كه بودن» را داشتهاند.مسئلهي شاعر امروز شايد «كجا بودن» باشد. رنجمايهي اصلي شاعر راستين معاصر اين است كه او در اين غوغاي گذشته و حال، در اين معركهي شگفتانگيز فرهنگي، كدام طرفياست. در آنچه دستهاي گفتگوي فرهنگها مينامند و دستهاي ديگر جنگ تمدنها. امروزه تعبير حاكم، شعر كهن را – آنچه را كه شعر واقعي ايران مينامد- تجربهاي كاملاً روحاني و معنوي، جلوه ميدهد و بزرگترين شاعران كلاسيك ما را يكسره در پي گوهر وجود و جان جهان مينماياند. كساني كه همواره زيبايي را در يكي شدن با ذات هستي ميجستند. فرا انسانهايي با عناصر و مفاهيمي ازلي و ابدي در آثارشان. فارغ از درست يا غلط بودن اين تعريف، جهان آشفتهي امروز امكان تجربههايي از اين دست را به شاعر معاصر – آن هم در صورتي كه تمايلي به آنها داشته ياشد- نميدهد. در عوض شاعر اين روزگار در موقعيتي از نظر تاريخي كاملاً منحصر به فرد با انبوهي از انديشه ها، مكاتب فكري، فلسفهها و تئوريهاي وارداتي طرف است كه ريشههايي آزاديخواه، انسان مدار و كاملاً زميني دارند. شاعر معاصر هرگز امكان جدا شدن از زمانه و روزگار خود را نمييابد تا بيدغدغه، سير آفاق كند. پس دستكاري در تعريفهاي سنتي و حاكم از «شعر» و «شاعر»، الزامياست.
شعر براي آنكه دركي درست از «هستي آلودهي زمين» به مخاطبانش عرضه كند، تجربههايي بيشمار از سر گذراندهاست؛ بازي با قالبها و وزنها و كوتاهي و بلندي سطور، حتي بازي با كلمات و عواطف رقيق و سطحي، هيچكدام مشكل هويت را در ادبيات ايران، حل نكردند. شعر حتي در برههاي استثنايي، غلتيدن به دامن مكتبهاي فكري و سياسي را نيز تجربه كرد. همينها نيز اگرچه در همين نزديكي، اما به هر حال بخشي از گذشتهي شعر و تجربهي شاعر معاصر شمرده ميشوند و ميتوانند بر حسب روحيه و روانشناسي فرد، به كار هركدام از شاعران بيايند. شاعراني كه همچون هر هنرمند ديگر از صافي وجود خود به دنبال ثبت لحظات تلخ و شيريناند با تمام حساسيتهاي هنرمندانه. با حاصل تمام تجربههاي دور و نزديك براي رسيدن به جهانبيني خاص خويش. شاعر معاصري كه به فرض تبحر در ادبيات، همچنين ناچار است از هر دانشي، بهرهاي برگيرد. بشري امروزين باشد آشنا با جامهي رندي و شك فلسفي و عرفان و عشق ماورايي.
شاعر معاصر اگرچه التزامي به سرودن از دردهاي جهان ندارد، شناختن اين دردها اما برايش ضرورياست. او ميتواند تا حد امكان اين شناخت را خصوصي و شخصي كند و از صافي خود بگذراند. آنگاه تمام جهان در خدمت ثبت لحظههاي او خواهد بود. در عين حال شعر، ابعاد مختلفي دارد و شاعر ناچار است بر شانهي شاعران پيش از خود بايستد. اگر نه، بر خلأ نميتوان ايستاد. بدينطريق شاعر امروز هم از فرهنگ و ادب بومي، بهره ميگيرد و هم با جهان در ارتباط ميشود و از همهي اينها براي رسيدن به زبان و جهانبيني خود سود ميجويد. مهم حفظ جوهرهي فرهنگ خود و جب نكات مثبت فرهنگهاي ديگر جهان است. هرگز نميتوان اكنون خويش را در سير تاريخي ناگزير، ناديده گرفت. سخنسرايي از وجوه متعالي عشق و عرفان و مفاهيم فرازميني اما، بيدرك نيازها و ضرورتهاي اجتماعي زادبوم و خواستهاي عمومي جهان، به زبان و انديشهاي گنگ و نامفهوم ميانجامد. محصولي ظاهراً فاخر و رفيع كه با آنچه زرد و مبتذل خوانده ميشود، همپهلو است. تحجر و ايستادگي در برابر راهيابي انديشههاي امروزين به شعر، ايستادگي در برابر سنتهاي گذشته است. با مقاومت در برابر تغييرات، گذشتهمان را نيز ميبازيم.
شعر امروز ناچار است هويت خود را در آميزهاي از انديشه و ضرورتهاي روزگار بجويد. شعر حال، متكي به گذشته و رو بهاينده. فرهنگي خودي كه به فرهنگ جهاني، راه ميبرد. شاعر بومي معاصر، عضوي از جريانهايي بزرگتر است. با درك درست يك موقعيت تاريخياست كه هنر راستين پديد ميآيد.
نوشته شده در 90/12/25 توسط کامران عالیان |
